حلقه ی افق

1391/08/21 ساعت 06:00


۱

سوار

باخنجری از ابریشم

عاج ؛ پیچیده بر ترمه ی برفی.

شمشادی که بلند نیست ؛ مطول است.


۲

بی گمان

 تو برای مداوای انزوای من

مر گ را باید در استوائی ترین قاره ی آفتاب

که مشرق نوبنیادش را

از تکان کتف های گندمگون من

                          خواهد شناخت

از عزیمت خود شرمگین کنی .

 

۳

نه نه نه

تو تنها اقاقیای یادبود منی

که بخاطر مزار نروئیده ای.

۴

تابوتی از مفرق

که در باران ها زنگ نمی زند و بر شانه ها

به سبکی ی ستاره ی ستوانی روستازاده ست،

در فرصت این شمشاد

                          تشیع می شود

و با صفیر خاموش چشمی

مثلث تنهائیم بهم می ریزد.


بهرام اردبیلی
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo