X
تبلیغات
رایتل

1395/12/04 ساعت 19:14

بچه ها داشتند از من بالا می آمدند. هر کدام یک جایی از من به سمت قله. بعضی ها غر غر می کردند. بعضی ها ساکت و آرام بالا می آمدند. بعضی ها می خندیدند و می دویدند. من هم خوشحال بودم. بالاخره از این تنهایی و سرما در آمده بودم. آرام و بی صدا از قدمهای بچه ها که فشرده می شد بر تنم لذت می بردم. من کوهم و شایسته ی ایستادگی. و بچه ها انسانند و شایسته فتح.

راه دراز دامنه ام خسته شان کرده بود. گاهی دراز میکشیدند روی برف های دامنم و نور خورشید بود که صورتشان را نوازش می کرد. گاهی می دویدند و گاهی می ایستادند و بخار نفس نفس شان تا نیلی آسمان می رفت.



-دستامو نمی تونم تکون بدم یخ زده!

- آقا پاهام دیگه حرکت نمی کنه سِر شده!

- من دیگه نمی تونم!

- خیلی سخته. ما از پا افتادیم دیگه نمی تونیم ادامه بدیم!

همه ی فضای کوه پیمایی پر از این حرف های بچه ها بود. ماجرا بعد از میان وعده شروع شد. گفتیم 45 دقیقه می رویم و 45 دقیقه برمی گردیم. آقای رضایی راه افتاد و بچه ها به دنبالش.همه راهی شدند. بی خبر از ماجراهای پیش رو. که هر چه بالاتر می رفتیم و مسیر طولانی را بیشتر طی می کردیم جلوه اش بیشتر می شد. بچه ها قرار بود خسته شوند. سردشان بشود.  و تاب آوریشان بالا برود. که همدل شدند که همراه شدند که دست های خودشان را فراموش کردند که گام های خودشان را محکم تر برداشتند.



- دستام دیگه تکون نمی خوره! یخ زده! 

یکی از بچه های پنجم دستکش های چرمی اش را در می آورد. به سوی او می گیرد. می گوید:" بیا اینا رو بکن دستت. برف بهش اثر نمی کنه!"

یک نگاه به دستکش ها می اندازد، یک نگاه به دستان خود و دستکش های یخ زده اش. می گوید:" نه نمی خواد. دستای خودت چی؟! دستات یخ می زنه. نمی خواد!"

کلاس پنجمی باز دستکش ها را پیش می برد و می گوید:" من که دستام چیزیش نیست. گرم گرمه!  اصلا من این دستکش ها رو نمی خوام مال تو."

در این تعارف فداکارانه یخ دست ها آب می شود. و گرمای همدلی در رگهایشان می دود.



یک عده از بچه ها نزدیک قله رسیدند. خواستند که با هم آنجا را تجربه کنند. ولی سرمای برف و راه طولانی و پاهای خسته و یخ زده و دستهای بی حرکت، درمانده شان کرده. یکی دوتاشان اشک می ریزند. سرما و سختی راه تا اینجا حریفشان نبود. ولی سختی انگار دارد بر آنها پیروز می شود. محمد که از شدت سرما توی خودش روی یک تخته  سنگ مچاله شده بود نیم نگاهی به گام های مهدی داشت. ی مهدی دیگر خیلی سخت بالا می رفت. نزدیک محمد شد. محمد که دستانش را از شدت سرما توی بغلش گرفته بود ناگهان دستش را به سختی دراز کرد سمت مهدی. دست مهدی را گرفت و کمک کرد که بالا بیاید.یک حس با هم بودن در همه ی بچه ها جاری می شود.  یکهو بلند می شوند و راه می افتند. راه که بیفتیم ترسمان می ریزد. نه کوه و نه سرما و نه خستگی حریفشان نمی شود. با هم می آیند. به کمک هم می آیند. با دست و پای از شدت سرما سر شده. می خواهند و می توانند.


محمدرضا از اولش غر می زد. میگفت من اینجا می میرم. خداحافظ. یه خونه دارم بفروشید بدید زن و بچه م گشنه نمونن. از طنازی اش در این مسیر صعب هم کم نمی کرد. ولی واقعا انگار نمی توانست دیگر ادامه بدهد.

من بالا تر رفتم. کسرا یخ زده بود. پایش از کفش بیرون آمده بود و داشت با دستهایی که خیلی هم نمی توانست ازشان کار بکشد تلاش می کرد دوباره کفشش را بپوشد. عمار هم چند قدم آن طرف تر از خستگی توی شیب دامنه دراز کشیده بود و آسمان نیلی بی ابر را نگاه می کرد. صالح می گفت خیلی سخته نمی تونم. علی با کوله پشتی و دست در جیب آرام آرام و تنها دامنه را به سمت قله می آمد. میان راه گاهی توصیه می کرد به بقیه که ببینید من اگر خسته نمی شوم چون آرام آرام می آیم. خودتان را خسته نکنید. همه به نقطه ی عطف ماجرا رسیده بودند. جایی که باید تصمیم میگرفتند که می توانند یا نمی توانند. همه به درک عمیق تری از سرما، از خستگی، از درماندگی رسیده بودند. هر کس به قدر خودش.  محمدرضا را یکهو دیدم  که نزدیک تر میشد و می خندید. گفتم مگر تو از خستگی جا نزدی؟! گفت : نه . و در این نه هزار پاسخ بود که مرا گرم می کرد. اینجای قصه بود که اتفاقات افتخار آفرین آغاز شد. هر کسی خودش را مسوول دید. هر کسی خودش را توانمند دید. هر کسی خودش را همراه و همدل دید. همه راه افتادند. سخت بود ولی راه افتادند. سرد بود. ولی راه افتادند. می توانستند فقط به فکر خودشان باشند ولی با هم بودند. هر کسی هر قدر که میتوانست دیگری را راه می انداخت. حریف این حس خواستن و توانستشان نه سنگلاخ و پستی و بلندی کوه بود نه سرمای برف تا زانو. آمدند توی اتوبوس و کمی بعد در چشم همه شادی و غرور و توانایی موج میزد.

محمد امین میگفت: امروز سخت ترین امتحان رو از ما گرفتید. فکر کنم از امتحانای دانشگاه هم سخت تر. بدون زنگ تفریح! و چشمانش سرشار از من می توانم.

کسرا گفت: "امروز سخت ترین روز زندگی ام بود. حتی از روز امتحان زبان هم سخت تر. همیشه فکر می کردم سختی راحت باشد! امروز تازه فهمیدم که سختی خیلی سخت است". پر از درک تازه و عمیق از سختی و توانایی غلبه بر سختی.

سید علی که تا قله پیش رفته بود و سرما دادش را در آورده بود و گلایه می کرد از شرایط بعد که کمی گرم شد شروع کرد به خندیدن. گفتم چطور بود سیدعلی گفت خیلی سخت بود ولی ما می تونیم!

و و و و هزاران حرف ناگفته و هزاران حس ناشنیده که بچه ها با خود داشتند و ما با تمام وجود لمسشان می کردیم. من اشک شوق را توی چشمان آقای رضایی می دیدم همزمان که چشم خودم  از این همه حس خوب تر شده بود.

از ظهر تا حالا سعی می کنم بنویسم این حسم را و عاجزم. بچه ها فراتر از ادراک ما قدم گذاشتنند و پیروزمندانه به خانه هایشان برگستند و یک روز بی نظیر را برای ما و خودشان رقم زدند. افتخار میکنم به این انسان های بزرگِ قد و نیمقد.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo