ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
وقتی دارم اینها را می نویسم از بیمارستان کامکار بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از بخش عفونی بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از سرفه بدم می آید. مریضهایی که انگار کلاس اول بیماری اند همگی لباس فرم یکدست دارند توی کلاس های یک نفره دو نفره سه نفره ی خودشان قرص و سرم مشق می کنند. مریضهایی که تنهایی اگر توی کلاس باشند گریه میکنند و همراه می خواهند. وقتی دارم این ها را می نویسم از مشق و فرم مریض ها بدم می آید. وقتی دارم این ها را می نویسم از تختهای دو نفره بدم می آید. وقتی دارم این ها را می نویسم از تختهای یک نفره بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از باران، از خیس شدن در کوچه های آب گرفته بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از تولد، از مرگ بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از خودم بدم می آید. من کجای زمان گیر کرده ام؟ من کجای زمانم؟ کجای زمانم؟کجای زمان؟ کجا؟ وقتی دارم اینها را می نویسم زمان کجاست؟وقتی دارم اینها را می نویسم چه وقتی ست؟
ساعت به وقت سرفه، همیشه دیره میسم ..
زمان روی مچ آدما زنگ زده... دیر چو وقتیه؟ زود چه وقتیه؟ زمان کجاست...
.
من دو هفته پیش که بخاطر بستری شدن یکی از نزدیکام به همین بخش عفونی کامکار رفت و آمد داشتم، از زندگی سیر شده بودم..از همه چی..
لامصب بد چیزیه
اوهوم... دیروز اونجا یکی مرد...
سخته می فهمم یه جورایی ..
من بابام دو هفته تهران بیمارستان شهدای تحریش بستری بود- از قم تا تهران یه طرف تا تجریش رفتنه به خدا می رسیدیم... یه روز در میون هم جاهامون رو عوض می کردیم با وحید...بخش عفونی- دیابت...بیشتر خسته میشی از زمانی که میگذره ولی نمیگذره...خدا ایشالا شفای خیر بده به بابابزرگت..
اوهوم...
ممنون... خدا همه ی مریضا رو شفا بده ایشالا...
وقتی اینها را میخوانم از هر چی که خوردنی است بدم می آید!عق...
اوهوم...
ولی من درست در لابه لای این سطرها تو را میبینم و تو در وادی محبت ایستاده ای...دل قوی دار می سم
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند
............................................................................................................................................................................چی بگم...
قربونت علی جون... تو خوب می بینی... لطفت زیاده به من...
چقدر از الفبای بیمارستان بدم میاد
چقدر از الفبای بیمارستان بدم میاد
می سم به روزم
فکر را خواب میکنند این مشقهای لعنتی.زمان را هم..
اوهوم
درد می بارد چو لب تر می کنم
درد می بارد چو لب تر می کنم
همشو خوندم

ولی دوست دارم بگم:
چقد زهرا سادات نازه...
آدم حال و هواش عوض میشه
نه؟
آره ... یه نفس تازه س یه زندگی تازه س...
بازم که تاخیر داری
ولی باز جای شکرش باقیه که تو این نوشته از من بدت نیومده
این شونصد بار
الان که این پست رو خوندم دوباره دلم واسه ی کامکار تنگ شد البته بی مریض و بی عفونت و بی درد
ایشالا همیشه کامروا و شیرین کام باش و هیچ وقت کامکار نباشی...
خیلی زحمتت دادم اونجا که بودم رفیق... لطفت زیاده...
فدات
چشم مائی ..
چش و چال مایی... دلم تنگه...
شما داری می نویسی
از ما می پرسی زمان کی هست ؟
من گم شده ام در زمان یا زمان گم شده در من...
دنیا فقط درد میزاید آدمها هم که قابلههای خوبیند!!