گنج

1391/11/29 ساعت 22:53


دستور داد که مثل چند حمال یک انبار را مرتب و تمیز کنیم. جایی شبیه به کشتی متروکه ای که سالهای سال بر ساحل جزیره ای ناشناخته بی ناخدا و ملوان پوسیده بود. با داد و فریاد. کاری که بی شک از چند کارگر کنترات کار هم در یک روز بر نمی آمد از ما در یک نصفه روز کشید. جایی بود با کلی وسایل سنگین و سبک و درشت و خورده ریز و با لایه های خاکی که نای نفس کشیدن را از آدم می گرفت. مجبور بودیم و انجام دادیم. بخاری و کولر را از این ور به آن ور بردیم. میز و صندلی و فرش و آهن پاره و همه و همه را جا به جا می کردیم و جارو و دستمال می کشیدیم. زیر یک فرش که داشتم برش می داشتم یکهو چشمم به کتابی افتاد. اول فکر کردم دوری از کتاب خواندن، چنین کتابی در چنین جایی در محیط مزخرف خدمت تخیلم را عینیت بخشیده و توهم زدم. بعد که خاکهای روی کتاب را با دستانم لمس کردم و حس کردم سالهاست که دستی به آن نرسیده باور کردم که "تمثیل ها و لغز واره و نامه به پدر فرانتس کافکا با ترجمه ی جلال الدین اعلم" را در دست دارم. حسی شبیه به پیدا کردن کوزه ای زیر خاکی پر از سکه داشتم. فریاد زد چیکار می کنی؟! گفتم این کتاب برای من باشد؟ گفت کتاب؟! ببینم چیه؟! نگاهی انداخت و گفت:" همینارو می خونی که..." اصلن مهم نبود چه می گوید. من حس خوبی داشتم و می خواستم هر طور شده آن گنج را به نام خودم بزنم. بیخیال ناخدا و باقی ملوان های خسته که نمی دانستند برای چه دل به این دریا زده اند. حالا وقتش بود که به عرشه بروم و به دور دست آن سطرها نظر بیندازم. برش داشتم و خستگی همه ی حمالی ها را فراموش کردم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo