پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
...
باران می آید از ابرهای سیاه سر. باران خون. عاشقان بی چتر و کلاه سرشکسته و سربلند در این هنگامه ایستادند...
مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده
مدام تلخ است. مدام تلخ.
هنوز به خانه نرسیده ام خبر دار می شوم که غلامرضا بروسان و الهام اسلامی همسرش و دختر کوچکشان در یک تصادف به آسمان ها رفتند. فکر می کنم چه شب با شکوهی که هیچ دری از درهای آسمان بسته نیست... فکر میکنم دنیا چقدر بی وفاست. چقدر از میان کلمات و خیال بروسان گذشته بودیم شبها تا صبح بگوئیم "دوستت دارم چون صدای اذان در سپیده دم..."
روحشون شاد
خانه (تفکرات)
توی " آینه ی جان " دکتر آرش نراقی که چند مقاله در مورد زندگی و شعر و منش مولاناست، می خواندم که غریب بوده و مولف برای اینکه مفهوم غربت را برساند اول مفهوم خانه را شرح داده بود. خلاصه این بود که خانه جایی ست که آرامش آنجاست و آرامش جایی ست که آدم از نگاه های نا امن از حرفهای نا امن از قضاوت های دیگران در مورد خودش و خیلی چیزهای دیگر از این دست در امان است. جایی ست که آدم دیگر از ترس قضاوت دیگران نقاب بر چهره نمیزند. و آرایه و پیرایه و بزک ندارد. صاف و ساده است چون در امان است؛ چون امنیت دارد. آدم مثلا توی خانه اش به جای یک مشت لباس که لابد باید مارک باشد تمیز باشد اتو کشیده باشد زیبا باشد بیژامه تن می کند و راحت ولو می شود چون هراس چشم نا امن غریبه ای نیست که او را مورد تمسخر و هزل و هجو و قضاوت هایش قرار دهد. خانه جایی ست که آدم روحش رها از هر آرایش و مارک و ظاهرسازی دیگری به صاف و سادگی و راحتی یک بیژامه احساس آرامش و امنیت می کند.
...اندک جایی برای زیستن برای مردن و گریز از شهر... (مکافات)
یک بغل کافه و هزار قهوه بی قراری.
... آی دوست آی دوست، چهره ی آشنایت پیدا نیست (تصورات)
دست های سرماخورده ی پائیز، ترس آلوده شدن به یک بیماری مبهم...
وقتی... (تعمیرات)
وقتی دارم اینها را می نویسم از بیمارستان کامکار بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از بخش عفونی بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از سرفه بدم می آید. مریضهایی که انگار کلاس اول بیماری اند همگی لباس فرم یکدست دارند توی کلاس های یک نفره دو نفره سه نفره ی خودشان قرص و سرم مشق می کنند. مریضهایی که تنهایی اگر توی کلاس باشند گریه میکنند و همراه می خواهند. وقتی دارم این ها را می نویسم از مشق و فرم مریض ها بدم می آید. وقتی دارم این ها را می نویسم از تختهای دو نفره بدم می آید. وقتی دارم این ها را می نویسم از تختهای یک نفره بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از باران، از خیس شدن در کوچه های آب گرفته بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از تولد، از مرگ بدم می آید. وقتی دارم اینها را می نویسم از خودم بدم می آید. من کجای زمان گیر کرده ام؟ من کجای زمانم؟ کجای زمانم؟کجای زمان؟ کجا؟ وقتی دارم اینها را می نویسم زمان کجاست؟وقتی دارم اینها را می نویسم چه وقتی ست؟
هه... زهی خیال باطل. فکر بیخود و با خودت هم مال خودت. یک گوشه هم می شود دنیا را تمام کرد. تمام. بنشین و بخوان و نگاه کن و تمام. تمام می شود. تمام.
خبر داری؟ (تفکرات)
زهراسادات رو به روم نشسته میگه: خبر داری؟ میگم: نه. میگه: این بالشه خبر داره؟ میگم نه. میگه: مامان جون خبر داره؟ میگم نه. میگه: مامانی خبر داره؟ میگم نه. میگه: باباجون خبر داره؟ می گم نه. میگه: کمد* خبر داره؟ می گم نه. میگه و میگه و میگه و من میگم نه. نه. نه... یه دفعه خواهرم خسته میشه از این همه سؤال و میگه: این همه پرسیدی همه خبر دارن یا نه از چی؟ زهرا سادات میگه: از خودشون.
من ساکت نشستم زهرا سادات بلند شده داره میره و هی به شیوه ی شعرهای کودکانه می خونه: خبر داری... خبر داری... و من همینطور توی ذهنم می چرخه که نه نه نه...
فیلسوف کوچک من...
* به زبان زهراسادات "تمد". قبلنا گفتم که به " ک " میگه " ت " و به " گ " میگه " د " و همینجوری نمک می ریزه...










